به نام بخشنده ی بزرگ داور بر حق به نام خداوند ایثاروانصاف
.....................
خارم اگر از خاری خارم تو مپنداری
دانم که مرا با گل یک جا تو نگه داری
گل را تو به آن گویی کز عشق معطر شد
آن گل که فقط گل بود در حادثه پرپر شد
سودای تو را دارم من از دل و از جانم
گفتند که پیدا شو دیدند که پنهانم
گفتند که پیدا کن خود را و تو را با هم
گفتند که پیدا هست در هر نفس آدم
پیداست و من پنهان من در تن و او در جان
یک آن نظری کردم در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری نزدیک تر از نوری
در راه عبور از تو من این همه دور از تو
یک عمر نیاندیشم هیهات تو درویشم
چشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست
...................
آن لحظه که از نیاز انسان دارد نه کم از هوای حیوان
یک دانه ی گندم طلایی از تشت طلا گران بها تر
در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلاتر
آسوده مباش که بی نیازی یک آن دگر پر از نیازی
آن جا که تو فرعون زمانی
در تیر رس باد خزانی
سیاوش قمیشی
ویکا
