تبليغاتX
نوشته هاي ويكا
نوشته هاي ويكا
یه جور نوشتن احساسات
یکشنبه 1386/04/31
روز آخر ...  
امروز روز آخره شایدم باید بگم آخرین روز تو تابستونه که میام اینجا

 البته باز هم میام سر میزنم و از اول مهر ۲ باره اینجا تلپ می شم

اینجا رو با تمام خاطرات خوب و بدش دوست دارمو امید وارم وقتی برگشتم بتونم مفیدتر از قبل باشم هر چی خدا بخواد

حالا بریم سر شعر و شاعری:

ترم اول وقتی حوصله شیطنت نداشتم درس گوش می دادم

نه اشتباه نکن درس گوش نمی دادم      می نوشتم

متن زیر رو ۲۴ آبان ۸۵ سر کلاس مبانی ریاضی نوشتم:

خدایا مرا دریاب

       کمکم کن

       عشقم را روز به روز فزونی بخش

مرا رها نکن

      بر محبتم بیافزا

                  قلبم راگسترش ده

  خداوندا

    دلم را سرشار از محبت خود کن

                    دوستم بدار که من دوستدار توام

به من آرامش ده

                   بر صبر و شکیبایی ام بیافزا

                                قلبم را انچنان وسیع گردان که:

هر بدی ای که می بینم و هر خوبی ای که می کنم برایم خیلی کوچک باشد

و

هر خوبی ای که می بینم و هر بدی ای که می کنم برایم خیلی بزرگ باشد

                                                          

دیدی چه شاعری ام من خودم خبر نداشتم

 و حالا یه شعر انگلیسی با ترجمه برای دوستانی که حوصله ندارن ترجمه کنن:

The Garden of Love
 
Willia, Blake(1757- 1828)
I went to the Garden of Love,
And saw what I never had seen;
A Chapel was built in the midst,
Where I used to play on the green.
And the gates on this Chapel were shut,
And "Though shalt not" write over the door
So I turned to the Garden of Love
That so many sweet flowers bore;
 And I saw it was filled with graves,
And tomb-stones where flowers should be:
And priests in black downs
were walking their rounds,
And binding with briars my joys and desires.
باغ عشق
ویلیام بلیک
به باغ ِ عشق رفتم
و ديدم آنچه را كه از آن پيش نديده بودم
 ديدم در ميان ِ باغ،
در چمنزاري كه تفرجگاه ِ من بود
كليسايي ساخته بودند
درهاي كليسا را بسته
و روي آن نوشته بودند
?تو هرگز نبايد?
 پس به گرد ِ باغ در گردش درآمدم
به تماشاي آنهمه گل ها كه در باغ ِ عشق مي رويند
 اما دور تا دور، بر جاي ِ گل ها
همه سنگهاي گور ديدم
و كشيشان همچون غراب در جامه هاي سياه
به اين سوي و آن سوي دوان بودند
و هم آنان
شادي ها و آرزوهاي مرا
با بندهايي از پيچك ِ خشك
بستند و به گوشه اي
انداختند.
 
 و این هم یه شعر سرقتیه دیگه:
 
امروز کسی باش که واقعا آرزو داری
مهربان و باگذشت
ساده و شفاف
پاک و خالص
با انعطاف و مددرسان
رنج و نگرانی را کنار بگذار
به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری
امور را از این پس همان طور به پیش بروند
درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد
جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی
((زندگی کن با مرام های واقعی چون محبت وعفو
وجودی عاشق
از خواسته نفس رها شو
و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی
به دنبال شوق و امید باش))
فقط یک روز بی ضرر باش
و برای همگان مفید باش
حقیقت را دریاب
نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده
اگر باورت نکردند
نهراس
برناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای مهرآمیزت
غلبه کن
چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار
بودن از خودت نداشته باشی
پیش داوری هایت را کنار بگذار
که رنج پیش از آن حتمی است
همین امروز از بخشش آکنده شو
کس نمی داند فردا چه در راه است
زندگی کوتاه است
درگذشته ها نمان
نگران آینده نباش
فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به
سمت مسیر ی تازه و سپید ببر
در تاریکی به دنبال چه میگردی ؟
چرانور را نمی جویی ؟
لا اقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری
 
 
خیلی قشنگ بود نه؟
 
و حالا
فرهنگ لغت آقایان
براي من فرقي نميكنه ديوار آشپزخونه چه رنگي باشه
يعني : تا وقتي كه آبي، سبز، زرد، صورتي، مشكي، يشمي، خاكستري، عنابي، سفيد و ... نباشه اشكالي نداره
.اين يه كار، مردونه است
يعني : تو اين كار هيچ منطق درستي نيست و تو هم سعي نكن دليلي برايش پيدا كني
ميخواهي تو درست كردن شام كمكت كنم؟
يعني : پس چي شد اين شام ؟ چرا رو ميز آماده نيست
چه فكر خوبي !
يعني : اين كار شدني نيست و من كل روز رو برات كركري مي خونم وحالت رو مي گيرم .
بله عزيزم يا حتما حتما
يعني : اين يكي اصلا معني نداره و چون شرطي شده ام از دهنم پريده
زنم منو درك نميكنه !
يعني : همه قصه ها و خاطره هاي منو شنيده و ديگه خسته شده
.ماجرايش طولانيه و سر فرصت برات تعريف مي كنم
يعني : اصلا خودم هم نفهميدم چي شد
من اخيرا" خيلي ورزش مي كنم .
يعني : باتري كنترل از راه دور تلويزيون تمام شده
دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم مي مونه.
يعني : تو هم كه غذا رو مي سوزوني
كمي استراحت كن عزيزم خسته شدي!
يعني : بابا اين جارو برقي رو خاموش كن مي خوام فيلم ببينم
چه جالب!
يعني : آخ كه چقدر حرف مي زني
عزيزم ماديات در عشق ما هيچ نقشي نداره !!
يعني : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش كردم و كادو نخريدم
اين واقعا" فيلم خوبيه !
يعني : تو اين فيلم پر از بكش بكش و بزن بزن و ماشين سواريه
اين يه كار زنونه است!!
يعني : اين كار سخت كثيف و بي جيره و مواجب است
با من ازدواج مي كني؟
يعني : رخت چركهام تلنبار شده و كسي نيست دكمه هاي پيرهنم رو بدوزه
تو كه مي دوني من چه حافظه ي بدي دارم!
يعني : من شعري رو كه كلاس سوم ابتدايي خوندم از حفظم نمره ماشينم رو كه سالها پيش فروختم ازبرم و ... اما تاريخ تولد تو رو يادم رفته
من براي اين كارم دليل دارم !!
يعني : بذار فكر كنم ببينم چه دليلي مي تونم براي اين كارم پيدا كنم
منظورت چيه؟ تو كه لباس داري؟
يعني : يادت رفته چهار سال پيش براي خودت لباس خريدي؟
دلم برات تنگ شده!!
...يعني : نمي تونم جورابامو پيدا كنم. بچه ها گشنشونه و
ما تو كار خونه با هم مشاركت مي كنيم!!
يعني : من ريخت و پاش مي كنم او جمع و جور مي كند

 

واسه امروز بسه دیگه
فکر کنم روز آخری زیادی موندم دارم کم کم احساس گشنگی می کنم
همتون خیلی خوشحالید که چنین شعرها و متن های زیبایی رو خوندید
 مخصوصا اولی
منتظر نظرات قشنگتون هستم
ویکا

    

شنبه 1386/04/30
دل تنگی ...  
سلام دوستان

امروز که ۳۰ تیر ماهه احساس خوبی ندارم ینی یه جورایی غمگینم آخه قراره واسه ۲ ماه از این مکان دور باشم .الان ۲ ماهه  و حالا قراره دیگه نیام البته من که دوست دارم بیام ها اما دیگه تا مهر بهم حقوق نمیدن یه جورایی به این مکان عادت کردم البته درسته که هر روز به زور از خواب بیدار می شدم تا بیام اینجا(البته از وقتی که امتحانا تموم شده) اما اینجا رو دوست دارم وتقریبا بهش عادت کردم به قرقر استادا و بچه ها و به شیطنتام تو اینجا حالا وللش حتما لازمه که تو این ۲ ماه یه زندگی جدید رو شروع کنم و بعد اول مهر شاد و سر حال برگردم اینجا و

حالا یه متن عشقولانه :

اگر می دانی در این جهان
    کسی هست که
     با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند
      وصدای قلبت
ابرویت را به تاراج مي برد
          مهم نیست که او مال تو باشد...
مهم این است که :
        فقط باشد...
                  زندگی کند...
       لذت ببرد...
  ونفس بکشد...

به اين مي گن :عشق

و حالا یه شعر قشنگ :

    آواز خوش زندگي

 
زندگي رودخانه اي ست از فنا تا به فنا.
زندگي اصلا پديده اي منطقي نيست.
منطق ساخته و پرداخته ي ذهن ماست.
زندگي،حيرت در شگفتي هاست؛
پرسه زدن در زيبايي هاست.
زندگي،معامله نيست،
تجارت نيست؛
شهود عاشقانه ي اشياست.
زندگي،زماني معنا دارد كه سفري در جاده ي عشق باشد.
زندگي،سفراست.
كساني كه جايي در گوشه و كنارها اطراق مي كنند،زندگي
را مي بازند.
انسان بايد آواره و پرسه زن باشد،
انسان بايد خانه به دوش باشد؛
هر جا كه اُتراق شود، زندگي در آن جا مي ميرد.
 
" مسيحا برزگر"
تا حالا شده کسی رو از ته دلت دوست داشته باشی
تا حالا عاشق شدی
تا حالا به اونی که دوسش داری گفتی که بدون اون نمی تونی زندگی کنی
حالا اشکال نداره اما حتما حتما بهش بگو که همه ی وجودته
Follow your dreams

Follow your dreams… Don`t be shy
Dreams have wings.. They can fly
Soar with them.. touch the sky
Make a wish.. Hopes never die


Never say “The time is too late”
Don`t believe it, there is no fate!
We have a well to make the sun wait!
With the future we are on a date


If the day seemed not to be near..
If your smile chocked by a tear..
Listen to your heart.. What you hear?!
It says alright, just face your fear.


So hold your dream, never let go..
Just make sure the sun will show..
So open your window. Don`t say “NO”!
Then the light just can flow.
دیدی چقدر قشنگ بود
و حالا چند جمله واقعا خوندنی:
بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.
 
خوب دیگه فکر کنم زیاد شد بقیش باشه واسه بعد
ویکا     
 
 
 

 

پنجشنبه 1386/04/28
اولین مطلب ...  
سلام

من ویکا هستم ۱۹ سال سن دارم البته به قول بعضیا که میگن تو از ۱ سال پیش هنوز ۱۹ سالته کی ۲۰ سالت می شه خدا میدونه

ولی من همچنان ۱۹ سالمه

یه جورایی دلم می خواد این وب لاگ رو به نینی جونم تقدیم کنم(البته اشتباه نشه من هنوز ازدواج نکردم که نینی داشته باشم)منظور از نینی همون بعضیاس

می خوام اولین متنمو با یکی از حرفای پائولو جون شروع کنم:

همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان هم دست   می شوند تا بتوانی آن را تحقق بخشی

من دانشجوی ریاضی هستم و یه جورایی دست کل ریاضی دان های  جهان رو از پشت بستم اصولا عادتمه همه جا اذیت کنم و به همه تیکه بپرونم خلاصه تو کلاسمون همه بچه خر خون هستن و  بر عكس من همش دارم استادارو اذیت میکنم و از همه شیطون تر و بازیگوش ترم و دوست دارم به همه گیر بدم

این شیطنت و بازیگوشی فقط به کلاس خودمون محدود نمی شه و من در تلاشم که جهانی بشم

من با کل بچه های ارشد دانشکده دوستم و به بیشترشون گیر میدم البته ناگفته نمونه که اونا هم به خاطر اینکه زیادی از من بزرگترن منو خیلی اذیت می کنن(ولی من از پس همشون بر میام)

و :

بزرگترین گناه ممکن پشیمانی است

ویکا

 

 

 

 

 

سه شنبه 1386/04/26
...  
سلام دوستان