تبليغاتX
نوشته هاي ويكا
نوشته هاي ويكا
یه جور نوشتن احساسات
جمعه 1386/09/30
شب یلدا ...  
سلام

فردا قراره زمستون بشه -اول دی ماه


شروع یه فصل جدید - آخرین فصل از یه سال

نمیدونم بگم یه سال خوب یا یه سال بد 

 

 خیلی چیزا تو این سال پیش اومد

 

 

خیلی یبشتر از قبل آدمای اطرافمو شناختم

 

با آدمای مختلفی آشنا شدم و با بدی ها و خوبی ها

 

یه سال که بهارشو دوس داشتم . کلا بهارارو دوس دارم

 

شاید به این خاطر باشه که خودم متولد بهارم

 

یکی از دوستام بهم می گه رفتارتم بهاریه غیر قابل پیش بینی

 

یهو قات می زنی مثل بهار که یهو بارون می باره

 

بعد از بهار یه تابستون که کلی اذیتم کرد .

 

 یه تابستون که دیر تموم شد

 

نمی دونم بگم پاییزش چطور بود . خیلی زود گذشت

 

انگار همین دیروز اول مهر شد

 

تو این فصل خیلی چیزا یاد گرفتم و آدمای مختلفی رو شناختم

 

حس می کنم تو این سال خیلی تغییر کردم

 

شاید مال اینه که دیگه داره 20 سالم می شه

 

وقتی بچه بودم فکر می کردم اگه 20 سالم بشه چه خوب می شه

.....................

از کجا به کجا رسیدم

 

داشتم حرف شب یلدا رو می زدم

 

انگاراینجا زمستون 2 روز زود تر چهرشو نشون داد

 

دیروز که از خواب  بیدار شدم  کل شهرو سفید پوش دیدم

 

اما حالا دیگه برف نمی باره

 

دیگه باریدن و نباریدن برف برام فرقی نداره

 

دیگه قرار نیست وقتی برف بارید برم آدم برفی درست کنم

 

گوله بازی کنم . سرسره بازی

 

دیگه قرار نیست برم یه جایی که برفش زیاده

 

و پامو رو برفا فشار بدمو از صدای فشرده شدنشون ذوق کنم

 

الان میترسم بعد روز برفی همه جا یخ بزنه

 

 و وقتی می خوام برم بیرون نکنه یهو بخورم زمین

 

اون موقع ها وقتی برف می بارید

 

دعا می کردم انقدر برف بباره  

 

که مدرسه ها تعطیل بشنو ما بریم برف بازی

 

وای که سرسره بازی چه کیفی میداد

 

حتی اگه مدرسه هم تعطیل نمی شد

 

با بچه ها تو مدرسه انقدر همدیگه رو می انداختیم تو برفا

 

و کل سرو صورت هم دیگه رو برفی می کردیم

 

بعدشم همه مون سرما می خوردیم


************************

 

خدایا

 

 

 

کمکم کن تا همیشه از زندگیم لذت ببرم

 

 

 

یاس و نا امیدی رو ازم دور کن

 

 

 

کمکم کن بتونم همه جا نشونی از قدرتتو ببینم

 

 

 

و روز به روزبیشتر به عظمتت پی ببرم

 

 

 

خدایا این شادی های کوچیکو ازمون نگیر

 

 

 

بهمون آرامش بده

 

 

 

و همیشه و همیشه کنارمون بمون

 

 

 

اگه کار بدی هم کردم منو ببخشو

 

 

 

دوباره منو پیش خودت راه بده

 

 

 

خدایا کمکم کن ....


 


********

دوستای گلم یلداتون مبارک

امید وارم زمستون خوبی رو داشته باشید

پر از اتفاقای شیرین

و خاطرات خوب


********


ویکا


پنجشنبه 1386/09/15
تنهایی ...  

 

 

دلم را در میان ابر ها گم کرده ام

 

 

کوهی از غم وجود مرا فرا گرفته است

 

 

روحم خسته و چشمانم پر از اشک

 

 

بغضی سنگین مرا فرا گرفته

 

 

اشک هایم می خواهند جاری شوند

 

 

دستهایم می لرزند

 

 

انگار گم شده ای دارند

 

 

که به دنبالش می گردند

 

 

گویی کسی را گم کرده ام

 

 

چشمهایم او را کم می آورند

 

 

در رویا او را می بینم

 

 

دستهایم می خواهند او را لمس کنند

 

 

اما حیف

 

 

حیف که باز چشمانم  را می گشایم و می فهمم

 

که هنوز تنها در اتاقم

 

 

و سرم بر بالین

 

 

باز چشمانم را می بندم

 

 

تا شاید باز او را ببینم

 

 

ای کاش بتوانم این بار

 

 

سراسر وجودم را مملو از عشقش بسازم

 

 

 

ای کاش در کنارم بود

 

 

سرم را بر شانه اش می گذاشتم

 

 

و بغض چندین ساله ام را می شکستم

 

 

یکی شدن با کسی که

 

 

با تمام وجودت او را می خواهی

 

 

و آن گاه حس می کنی که

 

 

دیگر تنها نیستی

 

 

وجودی عزیز را در کنارت حس می کنی

 

 

و آن گاه به آرامش می رسی

 

 

آرامشی که تو را به سوی او می کشاند

 

 

او که معنای واقعی عشق است

 

 

او که معشوقت را در کنارت نهاد

 

 

تا بتوانی معنای عشق را درک کنی

 

 

و به او برسی

 

 

او را در میان مه ا ی سرد می بینم که آرام به سویم می آید

 

 

به سویش می دوم

 

 

و دست های تنهایم را از بی کسی نجات می دهد

 

 

 

                                                                                                                                                 ویکا

 

 

پنجشنبه 1386/09/01
یه حس بد ...  

 

  سلام

           

        روز ها از پی هم می گذرند و ثانیه ها از هم سبقت می گیرند

 

    (این جمله ی بهترین دوستمه  البته جمله ی اون دقیقا این نیست )

 

دیدی چه زود گذشت؟

 

انگار همین دیروز بود بازم اومدم دانشگاه اما این باربه یه جای جدید

 

نمی دونم روحیم شاد تر شده یا نه

 

همه میگن خیلی بهتر شدی انگار یه آدم دیگه ای

 

 

خیلی ها اول که میبینن میگن نشناختیم

 

 

نمی دونم آیا واقعا قیافه ی آدما خبر از دل خرابشون داره یا نه؟

 

اما خودم یه حس دیگه دارم .

 

احساس می کنم پارسال خیلی شاد تر از حالا بودم

 

 

الانم وقتی دوستای قدیمیو می بینم چون یاد شیطنتام وخنده هام

 

وکارای گذشتم می افتم  حالم زیاد بد معلوم نیست

 

انگار اصلا یه آدم دیگه شدم (البته اینجور وانمود می کنم )

 

(شاید واقعا شدمو خودم خبر ندارم )

 

 ایناش زیاد مهم نیست

 

امروز یه چیزی شنیدم که کلی حالمو ریخت به هم

 

چرا آدما انقدر پست شدن؟

 

آدم دیگه نمی تونه حتی به چشای خودشم اعتماد کنه

 

یه پسر سر یه دختر کلاه می ذاره و ...

 

یکی سر مامان بابای بیچارش کلاه می ذاره .

 

بی چاره ها کلی پول خرج بچشون می کنن

 

میفرستنش دانشگاه

 

خبر ندارن دختر خانم یا گل پسرشون چه کارا  که نمی کنه

 

طرف تا وقتی خونه باباش بود اسم پسرو که میشنید

 

دست و پاش می لرزید

 

حالا...

 

آقا قبل دانشگاه عمرا تو چش هیچ دختری مستقیم نگا نمی کرد

 

 اما حالا

 

تو چش هیچکی غیر مستقیم نگا نمی کنه ..

 

خب خیلی ها هم هستن که واقعا واسه درس خوندن اومدن

 

(البته همه اول واسه درس خوندن میان ها)

 

اما خب خیلی ها تو کل دوران تحصیلشون

 

حتی یه لحظه از درسشون غافل نمی شن

 

فکر نمی کنم دیگه بشه کاری کرد

 

درسته که جامعه مون داره

 

 روز به روز از لحاظ اقتصادی پیشرفت می کنه

 

اما انگار از لحاظ اخلاقی مردمش دارن 

 

 از انسان بودن دور می شن

 

 

مراقب خودتون باشید                 

از همتون ممنونم دوستای گلم       

 

ویکا