یه جور نوشتن احساسات
دوشنبه 1387/03/06
دوش ...
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
ویکا
چهارشنبه 1387/03/01
توپ ...
( یه حس قشنگ )
یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین هوا میره
نمی دونی تا کجا میره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام به من هدیه داد
یه توپه قلقلی داد
یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین هوا میره
نمی دونی تا کجا میره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام به من هدیه داد
یه توپه قلقلی داد
به یاد بچگی
ویکا

